"مرحومه مغفوره"

ما آدم ها

 

ما معمولا نقش چندانی نداریم. سرمان به زندگی­مان گرم است. هیچ پی­ش نمیگردیم. خودش سرش را پائین می­اندازد و بی اجازه توی دل آدمها میرود.

بعد یکهو دنیا رنگ می­گیرد. انگار کن سطل­سطل رنگ­های صورتی و لیموئی و یاسی و نیلی روی دنیا خالی کنند. گربه سیاه و زشت و کور همسایه هم زیبا می­شود. دلت میخواهد رفتگر محله را بغل کنی و چرخش را هل بدهی.

دنیا انگار قشنگ می­شود. آینده جان می­گیرد. همه روزها و شب­های زندگی را تا لحظه مرگ مجسم می­کنی. از اولین تماس و اولین بوسه و اولین دریا رفتن و اولین عشق­ورزیدن تا... بچه­ها و مدرسه و شغل آینده­شان و پیری و صندلی­های ننوئی و شومینه و چای دونفره و باز هم عشق... همه را به طرفه­العین مجسم می­کنی. همه را قشنگ. همه را دلچسب... در نظرت این عشق مثل درخت است. هر بار که برگهاش بریزد دوباره سبز می­شود. عشق­های مثل گل میرا، فقط مال دیگران است، نه تو!

اگر خوش شانس باشی احتمالا دوسه تا رویای اول را امتحان می­کنی. یا شاید هم بیشتر. شاید هم کمتر! شاید اصلا هرگز نداند که با هر پلک زدنش دلت زیر و رو می­شود. شاید اصلا نفهمد که شبها هی اسمش را می­گوئی و توی خیال در آغوشش می­کشی... شاید همه این عشق توی دلت بماند و همانجا بپوسد. حتی اگر بداند و بخواهد هم، خیلی زود همه چیز دوباره خاکستری می­شود. دنیایت دوباره رنگ می­بازد. حرف من نیست. تجربه این را می­گوید!!! ضمن اینکه باید به قانون احتمالات هم احترام گذاشت:

1. ترکت می­کند.        (یا)

2. ترکش می­کنی.     (یا)

3. جدایتان می­کنند.

فرق چندانی ندارد. مهم اینست که دنیایت ویران می­شود. زیر آوار می­مانی. نمیتوانی نفس بکشی. یا نمیخواهی که بکشی. بی آنکه دریچه میترال قلبت مشکلی داشته باشد، هی احساس میکنی چیزی توی سینه­ت می­شکند. یک چیزی از قلبت فرار کرده. بدون شک این دریچه خیلی هم خوب کارش را انجام نداده! روزی احتمالا باز مانده.

این روزها فقط می­شود اشک ریخت. ساکت بود. مبهوت ماند. به دیوار نگاه کرد. انکار کرد. اما نه بیشتر! نمیشود آن روزها را برگرداند. که حتی اگر هم برگردند، این چینی ترک خورده به زودی هزار تکه می­شود. پس باید بگذاری برود. باید این روزها را با تمام روحت زجر بکشی. باید خودت را آزاد بگذاری توی شکنجه شدن. توی له شدن.

یک جائی اما باید بلند شوی. هر چند که چشمهایت هنوز سرخ و خیس باشد. هرچند دلت هنوز درد داشته باشد. اما باید همه خاطره­ها را زیر پا له کنی. خوب و بد ندارد. بدهایش که هیچ، اما خوبهایش هم باید دور ریخته شوند. خوبترین خاطره­ها در شب­های تنهائی کشنده­ترین دردها را با خود می­آورند. پس باید دورشان انداخت. باید دلت را خالی کنی. بعد بنشینی و آرام­آرام نگاه کنی که چطور دردهایت کم می­شوند. هر روز باید روی زخمهات مرهم بگذاری. پانسمانشان را عوض کنی. و خوب نگاهشان کنی که چطور از صورتی به قرمز و سیاه تغییر رنگ می­دهد و دست آخر تکه زخمی از دلت کنده می­شود و... تو خوب میشوی.

هر وقت دست روی دلت گذاشتی و هیچ گوشه تیزی دستت را خراش نداد، بلند شو و به آدمها نگاه کن و بگذار عشق دوباره بر تو هجوم بیاورد... و...

ما آدمها این بازی را دوست داریم.

*

دیالوگ برگزیده:

احسان عیوضی:‌دوست دارم این بلند شدن رو... میدونی؟ بالاخره که چی ؟ آدم زنده زندگی میخواد... باید بلند شد... وقتی می ایستی تازه میفهمی که تمام چیزهایی که به نظرت بلند بودند چقدر کوچیکن... خیلی...

مرحومه: میدونی مثه چیه؟ مثه وقتیه که سرت رو میذاری روی زمین و همه پرزا و غبارای فرش رو میبینی ولی گلهاش رو نمیبینی! وقتی پامیشی, وقتی دور میشی ازش تازه میبینیش...

آقا این احسان عیوضی آدم رو سر شوق میاره برای استدلال کردن و امثال و حکم نوشتن!!!

   + مرحومه مغفوره ; ٦:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱٥
    فاتحه ()