تجدید خاطره!
تقدیر چنین بود و یا قصد تو این بود؟
***
گاهی دلم برای اینجا تنگ میشود. برای سفیدی و سادگی ش. برای آن ابرها...
و بالاخره ... پایان!
"...سلام
...خداحافظ
چیز تازه اگر یافتی بر این دو اضافه کن
تا بل باز شود این در گمشده بر دیوار"
...
مرحومه گور به گور شد!
...
زین پس در اینجا در خدمتم!
این آدمهای تنها
نشسته بودیم توی یک کافیشاپ... تاریک بود...
"گودبای مای لاو، گودبای" داشت روی اعصابم خطهای عمیق میکشید.
روبروم نشسته بود... پر بود از اشک... پر بود از غصه... دستش را گرفتم توی دستهام... اشکهاش میچکید روی شیشه میز...
هاتچاکلتم داشت سرد میشد و من نگران بودم!
گفتم: باور کن یه روزی به این اشکها میخندی... یه روزی یادت میره... ببین اصلا... مگه من نیستم؟! نگاه کن چطور...
گفت: فرق داره، بخدا فرق داره... من نمیتونم... شوخی که نیست... دوستش دارم... دوستم داره... ما بدون هم میمیریم...
با یه دست کف روی هاتچاکلتم را بهم زدم و گفتم: همه آدما وقتی دارن از هم جدا میشن فکر میکنن میمیرن... فکر میکنن دنیا تموم شده... فکر میکنن دیگه چطوری میشه نفس کشید؟ ولی زمان مرهم همه این دردهاست. باور کن دو سه ماه دیگه میبینی داری زندگی میکنی و نمردی و هر روز بازم خورشید طلوع میکنه و دنیا با جدا شدن شماها تموم نشده! یه روزی بیدار میشی و حس میکنی دلت خالیه... هیچ اثری از این غم بزرگ توش نیست... دوباره عاشق میشی...
سر تکان داد: تو نمیتونی بفهمی...! و یک جور نگاهم کرد که چشمهام سوخت... و اشک جوشید...
یکهو یادم افتاد به روزی که توی کافه کتاب میدان جلفا قلبم را گذاشته بودم کف دستم و به تپشهای آخرش نگاه میکردم... گفتم: راست میگی... من نمیفهمم... و سکوت کردم... و... و هاتچاکلتم سرد شد.
رساندمش خانه. باران ریزی میبارید... از آن بارانها که سبکند و آرام میبارند... از همان بارانها که توی هوا پودر میشوند... پیاده برگشتم... بوی یاسهای سر دیوار غوغا میکرد...
سرم پائین بود و داشتم فکر میکردم...
"عاشق کوره...نمیبینه. عاشق نمیشنوه... عاشق نمیفهمه..."
"عاشق باید زجر بکشه..."
"با عاشق نباید حرف زد... نباید استدلال کرد... فقط باید در آغوشش گرفت و همراهش اشک ریخت..."
(این روزها دور و برم پر از آدمائیه که دارن تلخی ته عشق رو میچشن. ما با دنیامون چیکار کردیم؟)
من دلم تنگ میشود
هم نقشه تهران را توی موبایلم دارم، هم نقشه ایران را و هم نقشه جهان؛
شبها پیش از اینکه بخوابم یکی یکی به همه آدمهای زندگیم سر میزنم...
از شرق تهران تا شمالغربی آن... شهرری، دارآباد، سلسبیل، خیابان نفت... روی خانه هر کدامشان که میرسم کمی مکث میکنم... شاید به پشتبامشان نگاه میکنم... کمابیش میدانم هر کدامشان در چه حالند... معمولا آماده برای خواب... بعضیهاشان که عزیزترند حتی مسیر رفتوآمد هرروزشان تا محل کار را هم دنبال میکنم... رد پاهایشان روی کف خیابانها را توی نقشه نکشیدهاند... میدانم! اما خیالم راحت میشود که فردا صبح که من خوابم هنوز خیابانهائی هست که آنها را به زندگیشان وصل کند... که بتوانند قدم بزنند و آن بوئی را که فقط صبحها توی شهر میپیچد، حس کنند...
نقشه ایران را باز میکنم... یک جائی وسط کویر به یک تکۀ خیلی کوچک از دلم سر میزنم... مشهد را با عشق میبوسم... بخصوص تازگیها!... بعد یکجائی که اسمش رو نقشه نیست... جائی در غرب... بعد شمال... روی مربع زرشکی رنگی که به نشانه آن شهر روی نقشه گذاشتهاند کمی میمانم... با خودم فکر میکنم زیر این مربع زرشکی جائی کسی خوابیده که بخش مهمی از زندگی من است...
بعد نقشه جهان... اینجا خیلی آشنا ندارم که بهشان سر بزنم... نهایتا دوسه تائی بیشتر نیستند... این رنگ آبی اقیانوس دلم را میلرزاند... همیشه برایم صدهزار کیلومتری که بینش خشکی باشد نزدیکتر از صدکیلومتری است که بینش آب باشد... روی شکل کجوکولهای که مثلا مرزهای آن کشور است میمانم و نگاه میکنم... میدانم جائی زیر این لکه سبز یا بنفش یکی هست که دوستش دارم... احتمالا خواب نیست... احتمالا یاد من نیست... حتی اگر نگاهش به آسمان آن کشور هم بیفتند، نمیفهمد که من دارم از ان بالا نگاهش میکنم...
هیچکدام اینها مهم نیست... مهم اینست که من هرشب به تکتک کسانی که دوستشان دارم سر میزنم... از دور نگاهشان میکنم... گاهی دستی روی سقف خانهشان، روی خیابانشان، شهرشان یا کشورشان میکشم و بهشان لبخند میزنم... حتی اگر نبینند!
من هر شب جغرافیا را به مسخره میگیرم و همه فاصلهها را ریشخند میکنم...
.
دیکته 2
آن روزها عاشق تر از آن بودی که بفهمی قلبت دارد عشقال میشود؛
این روزها عاشق تر از آنی که بدانی دارد با قلبت مثل یک عاشقال رفتار میکند!
1. از آرشیو سال گذشته! با اندکی دخل و تصرف، محض یادآوری!
2. یکی از دوستان نوشته بود: "اگر به نمایشگاه کتاب رفتی برای من ای مهربان، کتاب بیاور!!!" (حالا من مهربان ندارم! نامهربان من کو؟؟!!)