"مرحومه مغفوره"

تجدید خاطره!

"تقدیر چنین بود"

چنین گفتی و رفتی.

تقدیر چنین بود و یا قصد تو این بود؟

***

گاهی دلم برای اینجا تنگ میشود. برای سفیدی و سادگی ش. برای آن ابرها...

   + مرحومه مغفوره ; ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱۳
    فاتحه ()

و بالاخره ... پایان!

 

"...سلام

...خداحافظ

چیز تازه اگر یافتی بر این دو اضافه کن

تا بل باز شود این در گمشده بر دیوار"

...

مرحومه گور به گور شد!

...

زین پس در اینجا در خدمتم!

   + مرحومه مغفوره ; ٩:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢٥
    فاتحه ()

این آدمهای تنها

نشسته بودیم توی یک کافی­شاپ... تاریک بود...

"گودبای مای لاو، گودبای" داشت روی اعصابم خط­های عمیق می­کشید.

روبروم نشسته بود... پر بود از اشک... پر بود از غصه... دستش را گرفتم توی دستهام... اشکهاش می­چکید روی شیشه میز...

هات­چاکلتم داشت سرد می­شد و من نگران بودم!

گفتم: باور کن یه روزی به این اشک­ها می­خندی... یه روزی یادت میره... ببین اصلا... مگه من نیستم؟! نگاه کن چطور...

گفت: فرق داره، بخدا فرق داره... من نمیتونم... شوخی که نیست... دوستش دارم... دوستم داره... ما بدون هم می­میریم...

با یه دست کف روی هات­چاکلتم را بهم زدم و گفتم: همه آدما وقتی دارن از هم جدا می­شن فکر می­کنن می­میرن... فکر می­کنن دنیا تموم شده... فکر می­کنن دیگه چطوری میشه نفس کشید؟ ولی زمان مرهم همه این دردهاست. باور کن دو سه ماه دیگه می­بینی داری زندگی می­کنی و نمردی و هر روز بازم خورشید طلوع میکنه و دنیا با جدا شدن شماها تموم نشده! یه روزی بیدار می­شی و حس می­کنی دلت خالیه... هیچ اثری از این غم بزرگ توش نیست... دوباره عاشق می­شی...

سر تکان داد: تو نمی­تونی بفهمی...! و یک جور نگاهم کرد که چشمهام سوخت... و اشک جوشید...

یکهو یادم افتاد به روزی که توی کافه کتاب میدان جلفا قلبم را گذاشته بودم کف دستم و به تپش­های آخرش نگاه می­کردم... گفتم: راست می­گی... من نمیفهمم... و سکوت کردم... و... و هات­چاکلتم سرد شد.

رساندمش خانه­. باران ریزی می­بارید... از آن بارانها که سبکند و آرام می­بارند... از همان بارانها که توی هوا پودر میشوند... پیاده برگشتم... بوی یاس­های سر دیوار غوغا می­کرد...

سرم پائین بود و داشتم فکر می­کردم...

"عاشق کوره...نمیبینه. عاشق نمیشنوه... عاشق نمیفهمه..."

"عاشق باید زجر بکشه..."

"با عاشق نباید حرف زد... نباید استدلال کرد... فقط باید در آغوشش گرفت و همراهش اشک ریخت..."

(این روزها دور و برم پر از آدمائیه که دارن تلخی ته عشق رو میچشن. ما با دنیامون چیکار کردیم؟)

   + مرحومه مغفوره ; ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢۳
    فاتحه ()

من دلم تنگ میشود

هم نقشه تهران را توی موبایلم دارم، هم نقشه ایران را و هم نقشه جهان؛

شب­ها پیش از اینکه بخوابم یکی یکی به همه آدمهای زندگیم سر میزنم...

از شرق تهران تا شمالغربی آن... شهرری، دارآباد، سلسبیل، خیابان نفت... روی خانه هر کدامشان که میرسم کمی مکث میکنم... شاید به پشت­بامشان نگاه می­کنم... کمابیش میدانم هر کدامشان در چه حالند... معمولا آماده برای خواب... بعضی­هاشان که عزیزترند حتی مسیر رفت­وآمد هرروزشان تا محل کار را هم دنبال می­کنم... رد پاهایشان روی کف خیابان­ها را توی نقشه نکشیده­اند... میدانم! اما خیالم راحت می­شود که فردا صبح که من خوابم هنوز خیابان­هائی هست که آنها را به زندگیشان وصل کند... که بتوانند قدم بزنند و آن بوئی را که فقط صبح­ها توی شهر میپیچد، حس کنند...

نقشه ایران را باز می­کنم... یک جائی وسط کویر به یک تکۀ خیلی کوچک از دلم سر می­زنم... مشهد را با عشق می­بوسم... بخصوص تازگیها!... بعد یک­جائی که اسمش رو نقشه نیست... جائی در غرب... بعد شمال... روی مربع زرشکی رنگی که به نشانه آن شهر روی نقشه گذاشته­اند کمی می­مانم... با خودم فکر میکنم زیر این مربع زرشکی جائی کسی خوابیده که بخش مهمی از زندگی من است...

بعد نقشه جهان... اینجا خیلی آشنا ندارم که بهشان سر بزنم... نهایتا دوسه تائی بیشتر نیستند... این رنگ آبی اقیانوس دلم را می­لرزاند... همیشه برایم صدهزار کیلومتری که بین­ش خشکی باشد نزدیکتر از صدکیلومتری است که بین­ش آب باشد... روی شکل کج­وکوله­ای که مثلا مرزهای آن کشور است می­مانم و نگاه می­کنم... میدانم جائی زیر این لکه سبز یا بنفش یکی هست که دوستش دارم... احتمالا خواب نیست... احتمالا یاد من نیست... حتی اگر نگاهش به آسمان آن کشور هم بیفتند، نمیفهمد که من دارم از ان بالا نگاهش می­کنم...

هیچکدام اینها مهم نیست... مهم اینست که من هرشب به تک­تک کسانی که دوستشان دارم سر می­زنم... از دور نگاهشان می­کنم... گاهی دستی روی سقف خانه­شان، روی خیابان­شان، شهرشان یا کشورشان می­کشم و بهشان لبخند می­زنم... حتی اگر نبینند!

من هر شب جغرافیا را به مسخره می­گیرم و همه فاصله­ها را ریشخند می­کنم...

.

   + مرحومه مغفوره ; ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢٠
    فاتحه ()

دیکته 2

آن روزها عاشق تر از آن بودی که بفهمی قلبت دارد عشقال میشود؛

این روزها عاشق تر از آنی که بدانی دارد با قلبت مثل یک عاشقال رفتار میکند!

 

1. از آرشیو سال گذشته! با اندکی دخل و تصرف، محض یادآوری!

2. یکی از دوستان نوشته بود: "اگر به نمایشگاه کتاب رفتی برای من ای مهربان، کتاب بیاور!!!" (حالا من مهربان ندارم! نامهربان من کو؟؟!!)

   + مرحومه مغفوره ; ٢:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱۸
    فاتحه ()